خرید بک لینک
دختر قصه مدادرنگی ها و ماژیک های رنگی اش را بعد از سالها از آن کیف قهوه ای قدیمی در می آورد.. مدادرنگی های تراش شده ای که سالها دستهایش را لمس نکرده بودند.. روی یک برگه کوچک شروع میکند به نقاشی ، رنگ کردن ، و این بار صدای نفسهایش موسیقی اتاق کوچکش میشود .. برای اویش مینویسد : -چشماتو ببند... -بستی؟ _اع ببند دیگه.. -...Sending a photo -برای تو کشیدمش.. -مال توئه .. -رنگ هاش از میون قلبم اومده توی رگ های دستم و این نقاشی رو برات کشیدم توی همه لحظه هاش بهت فکر میکردم مثل همیشه .. ..+ لبخند پشت همان دو نقطه برای دل دختر قصه آرامش را معنا میکند...

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزاپور تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 11:09

تنها چیزی که میدونم اینه که توی تمام کتابا ، توی تمام فیلما ، توی هرجایی که بوی ادبیات و هنر رو بده میتونی پیدام کنی . میتونم پیدات کنم .

یه کلمه ، یه تصویر از هزاران کیلومتر اونورتر میتونه مارو به هم وصل کنه ، یکیمون کنه ...

تو منو توی این کتابا و کلمه ها پیدا کردی . چه جور میتونی تا وقتی این کلمه ها نفس میکشن گمم کنی ..

چه جور میتونم گمت کنم ..


..

برچسب: نویسنده: بنیامین میرزاپور تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 11:09

صفحه بندی